بالاخره روزهای روشن هم می‌رسن...

۵۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چندسطری‌ها» ثبت شده است

تلفظ کن اگه حتی تلفظ کردنش سخته!

دیروز مابین پینترست‌گردی‌هام، به یک کلمه‌ای برخورد کردم که از اون موقع تا الآن ذهنم رو به خودش مشغول کرده.

حالا دیگه شما هم می‌دونید به اون نگاه با حسرتی که به هم‌دیگه می‌کنید، در حالی‌که هیچ‌کدوم جرات جلو رفتن ندارید، چی می‌گن. اون لحظه‌ای که نگاه‌تون به هم دوخته می‌شه، ولی زبون‌تون به ته حلق‌تون چسبیده و نمی‌تونید کلمه‌ای حرف بزنید.

کاش همگی انسان‌های جراتمندی بودیم...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Lady Éowyn

خنده بر لب می‌زنم و از این داستانا...

چند وقت پیش به طرز وقیحانه‌ای توی روی مامانم گفتم یکی از دلایلی که دوست نداشتم همین‌جا درس بخونم شما (یعنی خانواده‌ام) بودید. واقعیت بود، بالاخره یه روزی هم باید گفته می‌شد، ولی موقعیت گفتنش مناسب نبود.

چند شب پیش، در حالی که با هلو کُشتی گرفته‌بودم و آب هلو از همه سر و صورتم جاری بود، به بابام گفتم چرا تا وقتی هلو انجیری هست، هلوی معمولی می‌خری؟ سخته خوردنش. امروز بابام رفته‌بود خرید برای فردا که ملت قراره بیان عید دیدنی و با یک جعبه هلو انجیری و یک جعبه گلابی (دیشب خواهرزاده‌ام گلابی خواسته‌بود) و بقیه‌ی چیزای لازم برگشت.

و خب فکرشو کنید، توی اون لحظه‌ای که داشتم سبد میوه رو از پله می‌آوردم بالا، مامانم بهم گفت وقتی بابات این‌قدر به فکرته، چطور دلت میاد بگی نه نمیام همدان؟ این همه میوه، چون دخترش دستور داده هلو انجیری بگیره حتما میوه‌ی عیدمون باید هلو انجیری باشه. حالا انگار مشکل من هلو انجیری خریدن یا نخریدن بابام بوده. :)))

از این‌که از مشکلاتم و دغدغه‌هام چنین برداشت سطحی‌ای بشه خوشم نمیاد. حرفی هم نمی‌تونم بزنم. لبخند باید زد فقط. :)


پ.ن: راستی عیدتون مبارک!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Lady Éowyn

با همه‌کسم میل سخن هست!

امروز از اون روزهاست که غم دنیا بی هیچ علتی ریخته توی دلم. حرفی برای گفتن ندارم، ولی یه قسمتی از وجودم حرف زدن رو تنها راه نجات می‌دونه. برعکس وحشی، هرچند دلتنگم، ولی با همه‌کسم میل سخن هست. ولی تنها همین وبلاگ رو دارم که حرف بزنم براش.

از روزمرگی خسته‌ام. از این‌که هیچ حرفی برای گفتن ندارم. از این‌که هیچ چیز درست حسابی‌ای نمی‌نویسم. از این‌که هیچ‌کسی رو برای حرف زدن ندارم. از این‌که صبح تا شب توی خونه تنهام برای خودم می‌چرخم و فکر می‌کنم.

حالا توی این اوضاع و احوال هم یه مقدار سرما خوردم که نمی‌دونم از کجا سر و کله‌اش پیدا شده. امیدوارم زودتر خوب شه و مثل هر بار که این‌قدر کش پیدا می‌کنه تا به برونشیت می‌رسه، نشه.

این روزا نهایت تفریحم فیلم دیدنه. اونم اگه حوصله‌اش رو داشته‌باشم. اول تابستون چندتایی کتاب خوندم، ولی بقیه‌شون رو همین‌طور نخونده انبار کردم و نمی‌دونم کی قراره بخونم‌شون آخر سر. درس رو هم که اصلا هیچی نگم راجع بهش بهتره. علی‌الحساب اینستاگرام رو هم غیرفعال کردم تا ببینم چی پیش میاد.

چرا زندگی این‌قدر کسل‌کننده‌اس؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
Lady Éowyn

A Million On My Soul

یادم نمیاد که این‌جا تا به حال از پدرم حرف زدم یا نه. یکی از بزرگ‌ترین سنگینی‌های روی دوش من پدرم و انتظاراتشه. پدرم و نصایح مشفقانه‌اش. پدرم و ایده‌هایی که برای زندگی من داره. پدرم و تصمیماتی که به جام می‌گیره. تصمیماتی که مجبورم بهشون عمل کنم.

گاهی‌اوقات فکر می‌کنم که قربانی فیلم inception منم. اون آدمه هست که توی ذهنش ایده کاشته می‌شه؟اون منم. خیلی زیاد به این فکر می‌کنم که اگه رشته‌ی پدرم همین نبود، آیا من این رشته رو برای تحصیل انتخاب می‌کردم؟ و البته دروغ نیست اگه بگم به خاطر دور بودن از خانواده تصمیم گرفتم ششصد کیلومتر اون‌طرف‌تر برم دانشگاه.

همیشه احساس ناکافی بودن کردم. نمی‌دونم دیگه باید چه کار می‌کردم که از من راضی باشن. دیروز من رو گیر آورده‌بود و داشت سین جیم و نصیحت می‌کرد که باید یه برنامه‌ای برای زندگیت پیدا کنی و برنامه‌ات برای زندگیت چیه؟ آدمی که روز به روز زندگی‌شو می‌گذرونه چه برنامه‌ای برای زندگی‌اش داره آخه پدر من؟ یه جایی رو هم پیدا کرده‌بود که بفرسته برم کارآموزی. بهش گفتم برای کاراموزی رفتن از طرف دانشگاه باید صد واحد پاس کرده‌باشم، ولی اگه همین‌طوری، بدون این‌که از طرف دانشگاه باشه قبول می‌کنن که اوکی. پرسید تا ترم بعد صد واحدم پاس می‌شه یا نه. گفتم خیلی انتظاراتت زیاده پدرجان. گفت نه تو خودتو دست کم می‌گیری؛ وقتی من می‌گم صد واحد تو باید بگی چرا صدتا؟ صد و بیست تا! گفتم آره، یه مرغ دارم روزی چهارتا تخم می‌ذاره! :))

اون روز هم سر ناهار بحث بچه‌های یکی از همسایه‌های محله‌ی قدیمی‌مون بود که رفتن اروپا و آمریکا. مامانم گفت ولی خانم فلانی اصلا از موفقیت‌های بچه‌هاش راضی نیست. گفتم مامان باباها هیچ‌وقت راضی نمی‌شن. بچه‌ها همیشه کمن برای مامان باباهاشون.

از این باری که روی دوشمه خسته‌ام. کاش می‌فهمیدن چقدر خسته‌ام.



+عنوان از آهنگی به همین نام انتخاب شده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Lady Éowyn

Absolutely Trivial Chattering

این مدت این‌قدر تلخ بودم و کلافه که با هفت-هشت من عسل هم نمی‌شد خورد منو، چه برسه به یه من. تلخِ تلخِ تلخ. به تلخی زهرمار. حتی یه پست هم داشتم می‌نوشتم راجع بهش، ولی این‌قدر تلخ بودم که حوصله‌م نگرفت تمومش کنم. به قول پائولو کوئیلو "ویتریول" خونم زیاد شده. یه فکری باید به حالش بکنم، دیگه زیادی داره حالمو می‌گیره.

استرس مشروطی هم اضافه شده بود به این داستانا و داشت من رو می‌کشت. استادا نمره‌هارو نمی‌زدند و کارم شده‌بود چک کردن گلستان هر پنج دقیقه یه بار. نگران این بودم که با حذف مجاز تک درسم موافقت نشه و همون هشت و نیم مزخرفی که بی‌خودی تو کارنامه‌م وارد شده، چون من اصلا سر جلسه شرکت نکردم که نمره داشته‌باشم خب! باقی بمونه.. و خب بقیه رو این‌قدر ناپلئونی پاس کردم که اگه باقی بمونه مشروط می‌شم. البته این‌قدر به آموزش دانشکده‌ی خودمون و دانشکده درس و هر جا می‌تونستم زنگ زدم که الآن تقریبا مطمئن شدم چون بار اولمه حذف می‌شه، ولی حذفش تا اواسط مرداد این‌ها طول می‌کشه.

اجبارا ترم تابستونی برداشتم. این‌قدر توی چارتم گند زدم که تا آخر عمر هم ترم تابستونی بردارم بازم درست نمی‌شه. توی این مدت هزاران بار زنگ زدم و صدها بار ایمیل فرستادم برای هر کاری. بارها پاس دادند من رو به بخش‌های دیگه. فقط برای یه خوابگاه مزخرف صد و سی و پنج فاکینگ بار زنگ زدم از ساعت هشت صبح، تا بالاخره ساعت یازده و نیم مشکلم حل شد و تونستیم اتاق رو ثبت کنیم. می‌زد "وضعیت دانشجو جزو انواع مجاز نمی‌باشد" و منم ماتم برده‌بود، چون فکر می‌کردم به این نامعلومی وضعیتم ربط داره. اما بعدا کاشف به عمل اومد که مشکل از گلستانه و خیلی‌ها همین مشکل رو دارن. یه بارم موقع لاگین به جای "ورود به سیستم"، اشتباهی روی "محیط آزمایشی" کلیک کردم و با پیغامی شبیه "اکانت شما غیرفعال شده‌است" رو به رو شدم و نمی‌تونید حتی تصورشم بکنید که تا مرز سکته رفتم.

حالا بعد این همه غم و غصه، یه چیزی هم تعریف کنم بخندید. هشت صبح روز چهارشنبه اولین جلسه‌ی یکی از کلاسای ترم تابستونم بود. ساعت هفت و نیم لپ‌تاپ رو روشن کردم و وارد لینک کلاس شدم و خوابیدم دوباره تا استاد آنلاین بشه. نور صفحه رو هم رو کم‌ترین حالت ممکن گذاشتم، چون شارژش کم بود و واقعا حسشو نداشتم برم از اون یکی اتاق شارژر بیارم.

ساعت هشت و ده دقیقه این‌طورا بیدار شدم، متوجه شدم استاد داره می‌پرسه صدا و تصویر خوبه؟ چهار دست و پا رفتم سمت میز، یه بله تایپ کردم و اومدم دوباره خوابیدم. صدا رو هم کم کردم که مزاحم خوابم نشه. :))))

ساعت نه این‌طورا بیدار شدم، دیدم کلاس قطع شده. پیام باتری هم روی صفحه بود. فکر کردم به خاطر کم بودن باتری قطع شده. رفتم شارژر آوردم، وصل کردم. لاگین که کردم دیدم استاد گفته بعد ده دقیقه استراحت دوباره برگردین. رفتم دوباره خوابیدم تا بیاد.

نیم ساعت بعد بیدار شدم دیدم هنوز نیومده. هی می‌خوابیدم، هی نیم ساعت-چهل دقیقه یه بار بیدار می‌شدم می‌دیدم نیومده. آخرین بار ساعت یازده و خرده‌ای بود که بیدار شدم و کلاس هم تا ساعت دوازده بود. دوباره رفتم خوابیدم و حدس بزنید کی بیدار شدم؟ بله.. ساعت یک و پنجاه و نه دقیقه! فیلم کلاس رو نگاه کنی دو ساعت فقط خودم بی‌خودی آنلاین بودم توی کلاس. چنین آدم مشتاق به درسی‌ام یعنی! :)))

فعلا اینا رو داشته‌باشید، قدر دو سه‌تا پست دیگه هم حرف دارم که هر وقت حوصله‌م گرفت می‌نویسم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
Lady Éowyn